داستان کتاب درسی قدیم


در بركه اي دو مرغابي و يك لاك پشت زندگی می کردند. آنها با يكديگر بسيار دوست بودند و تمام طول روز را با هم سپري مي كردند و همديگر را بسيار دوست مي داشتند.  بركه رفته رقته خشك شد،طوري كه زندگي براي ساكنانش بسيار سخت شد.

مرغابي ها وقتي اين وضع را ديدند، پيش لاك پشت آمدند و به او گفتند:« دوست عزيز،ما براي خداحافظي آمديم، هر چند كه دوري از تو براي ما سخت و ناراحت كننده است  اما  چاره ی ديگري نداريم و بايد اينجا را ترك كنيم و به بركه ی ديگري برويم.»

لاك پشت وقتي سخنان مرغابي ها را شنيد،خیلی غمگین شد و شروع به گريه  كرد و گفت:
«اي دوستان خوب من،با خشك شدن آب اين بركه  من هم ديگر نمي توانم در اينجا زندگي كنم.  فكري بكنيد و مرا نيز با خود ببريد.»

مرغابي ها گفتند:« اتفاقاٌ دوري از تو براي ما بسيار رنج آوراست  اما تو نمی توانی پرواز کنی.»
مرغابي ها با هم فکر کردند تا راهی پیدا کنند. بالاخره راه حلي يافتند و پیش لاك پشت آمدند  و به او گفتند: « تو را با خود ببريم، به شرطی که به حرف ما گوش كني»
مرغابي ها رفتند و با خود چوبي آوردند و لاك پشت ميانه ي چوب را محكم به دهانش گرفت و مرغابي ها هر كدام يك طرف چوب را برداشتند و پرواز كردند. 

کلاغ و جغد و بقیه حیوانات دیدند که دو مرغابی چوبی را به منقار گرفته اند و لاک پشتی را می برند. آن ها جیغ زدند و گفتند لاک پشت پرواز می کند.

لاك پشت مدتي ساكت ماند، ولي طاقت نياورد و گفت:«تا كور شود هرآن که  نتواند دید.»

دهان گشودن همان و از آن بالا به زمین افتادن .

مرغابی ها غمگین شدند و گفتند : لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود